چکیده ای از واپسین سالهای فرمانروایی اسطوره ای/ملی و تا ابد فراموش ناشدنی ساسانیان:
شنیدی قصه غصه ان شهریار ایران شهر را که بهر ازادی میهن انقدر دوید که اخر نفس از سینه اش در دمید؟

ادامه مطلب
انچه ایرانیان باید بدانند...
شنیدی قصه غصه ان شهریار ایران شهر را که بهر ازادی میهن انقدر دوید که اخر نفس از سینه اش در دمید؟

ان روز روزیست که با چکاچاک شمشیرها غروب می شود و افتاب فردا تابیدن نخواهد گرفت مگر اینکه اخرین بیگانه از نور در خون سیاه مرگ فرو غلتد.
ان روزست که روشنایی اتشگاه ها پیام "پارگی یوغ بندگی" را به ازادمردان نوید می دهد و زمزمه موبدان دوباره گوش جان رامی نوازد و نسخه های سوخته کتاب مقدس دوباره گرد می ایند و حقایقش بر همگان اشکار می شود و زمین برای همیشه زیر پرچم فرمانروایان روشنایی در خواهد امد...
ایدون باد
چکیده مقاله دکتر "تورج دریایی" استاد دانشگاه فولرتن کالیفورنیا-برگرفته از سایت"جاودانان"
منابعی که در مورد حکومت آخرین شاه ساسانی یعنی یزدگرد سوم در دست داریم تمام بر پایه منابع ساسانی و به خصوص روایاتی است که تاریخ نگاران مسلمان دو یا سه قرن بعد از فروپاشی آن سلسله درباره وی نوشته اند.از این رو آنچه بر یزدگرد سوم و خاندان او پس از دوران پادشاهی اش گذشته است به تنهایی بر اساس این منابع نمی تواند آگاه کننده باشد.مهمترین منبع برای حکومت یزدگرد سوم تاریخ طبری می باشد که بیشتر متوجه فتوحات اعراب مسلمان در آن زمان است.طبری درباره یزدگرد سوم می نویسد که در زمان برادر کشی شیرویه،او در استخر پنهان شده بود و در سال 632 میلادی در آتشکده آناهیتا تاجگذاری کرد.یزدگرد در زمان به تخت نشستن بیش از 15 یا 16 سال نداشت.چهار سال بعد جنگ قادسیه و چند سال بعد از آن جنگ نهاوند،باعث شکست کامل ساسانیان در ایرانشهر شد.در زمانی که گروهی از ایرانیان در مقابل اعراب در نواحی مختلف ایستادگی می کردند و کم کم معلوم می شد که دیگر نمی توان با مهاجمین جنگید،مدارکی وجود دارد که نشان می دهد خاندان ساسان همراه با گروه کثیری از ایرانیان به چین رفتند و با کمک فغفور چین برای آزاد کردن ایرانشهر سعی نمودند.یزدگرد سوم در سال 651 در شرق ایران کشته شد.کشته شدن او به صورت داستانی بازگو شده است که توسط آسیابانی به قتل رسید اما به نظر می رسد که روایت ثعالبی در این که سواران ماهویه به دستور او این شاه را یافتند و یزدگرد را در همان جا با طناب خفه کردند موثق تر می نماید.اما وی قبل از این فاجعه سعی بسیار کرد تا با کمک فغفور چین و قوای تازه،ایران را آزاد سازد.از این زمان است که منابع چینی به خصوص تاریخهای تانگ به ما در این باره کمک می کنند.دو کتاب تاریخی مهم وجود دارد یکی(( تاریخ جدید تانگ)) است و دیگری ((تاریخ قدیم تانگ)).با این که دو کتاب با یکدیگر تفاوتهایی دارند،روایت آزاد ساختن ایرانشهر در آن وجود دارد.این متون را شاوانز نزدیک به یک قرن پیش به زبان فرانسه ترجمه کرده است.به علاوه مدارک جدیدتری توسط تاریخدانان چینی ارائه شده است که به اطلاعات ما در این مورد می افزاید.همچنین چین شناس ایتالیایی، فُرته مطالعات گرانبهایی درباره تاریخ این دوره ارائه داده است که به آن توجه خواهیم کرد.
یزدگرد( issu-ssu/i-ssu-hou) در سال 638 یک گروه را به رهبری mo-se-pan (مرزبان) به چین فرستاد تا از آن دولت کمک بگیرد.فُرته نشان داده است که تاریخ این سفر باید 647 باشد ولی قبل از آن زمان نیز در سال 639 یزدگرد گروه دیگری را به آنجا فرستاده بوده است.در میان این گروه دو پسر و سه دختر یزدگرد نیز بودند.در سال658 پیروز(Pi ru-szu) یکی از پسران یزدگرد از فغفور چین به نام گازنگ(649-683) کمک خواست.پیروز توانست با کمک چینیان در سال 658 دولت پارسی(po-szu)(ایرانی) را با پایتخت زرنگ(chi-ling) به وجود بیاورد.این فرصت برای حکومت پیروز همزمان بود با خبر آزاد شدن سیستان از زیر سلطه اعراب.بین سالهای 658 و 663 حکومت دوم ساسانی در سیستان برپا شد.شاید به همین دلیل است که سکه های بسیاری از یزدگرد برای سال بیستم پادشاهی وی(650/651) با ضرب سیستان وجود دارد که به نظر سکه شناسان پس از سال 651 و مرگ یزدگرد ضرب شده اند.این امر ممکن است به آن معنی باشد که پیروز همچنان سکه های ساسانی را به نام پدرش ضرب می کرده است و این،خود نمودار حقانیت آن خاندان و حکومت پیروز در شرق ایرانشهر بوده است.

سکه یزدگرد سوم ضرب سیستان سال بیست پادشاهی او(از اینترنت سایت sasanian empire)
طبق منابع چینی،فغفور گازنگ در 14 فوریه سال 663 پیروز را به عنوان حاکم منصوب کرد اما پیروز در سال 673/674 دوباره به دربار فغفور رفت که این موضوع نشان دهنده شکست او از اعراب می باشد.آیا بین سالهای 658 تا 673 او هنوز با اعراب در جنگ بوده است؟فقط در سال 673/674 بود که پیروز ،سیستان و دومین پادشاهی ساسانی را از دست داد،چون طبق منابع چینی وی از 24 ژوئن 673 تا 11 فوریه 674 در پایتخت فغفور حضور داشته است ولی او بار دیگر به غرب بازگشت و در سال بعد در 17 ژوئن 675 برای آخرین بار به دربار چین آمد.او توسط گازنگ لقب(you wuwei jiangium) ((ژنرال گارد جنگی راست)) را گرفت که یکی از 16 لقبی بود که در کاخ سلطنتی چین برای بزرگان از آن استفاده می شد.او در سال 677 دستور داد یک معبد به نام Bosi-si ((معبد پارسی))(پارسیگ Bosi) در شینجان بسازند.پیروز در سال 678/679 درگذشت.در صفحات بعد از ((معبد پارسی))سخن خواهیم گفت.اما خاندان ساسان آرزوی خود را برای آزاد ساختن ایران از دست اعراب از دست نداد.به توصیه ژنرال چینی پی ژینگجین(Pei Xingian) به فغفور،پسر پیروز به نام نرسه(ni-nie-che) در تبعید بر تخت شاهنشاهی ایران نشست.کریستنسن به اشتباه یا بدون توجه به منابع چینی این تاریخ را 672 میلادی تخمین زده است،ولی فُرته آن تاریخ را به تازگی تصحیح کرده است.در اینجا باید گفت که منابع ایرانی نیز سلطنت پیروز را به یاد داشته اند.از او در بخش هیجدهم بندهش چنین یاد شده است: (( پسر یزدگرد به هندوستان شد،سپاه و گُند آورد،پیش از آمدن به خراسان درگذشت،آن سپاه و گُند بیاشفت))
در اینجا مقصود از((هندوستان به طور حتم تخارستان و آسیای میانه امروزی می باشد.چون بنا به گفته بیرونی ساکنان زرتشتی سغد بر این باور بودند که پنجاب و شمال آن و کوههایش یعنی هندوکش به عنوان هند/سند شناسایی می شده است.پسر یزدگرد در چین دفن شد ولی تا امروز مجسمه او که - به مانند دیگر مجسمه ها در این محل بدون سر است در جلو آرامگاه گازنگ وجود دارد و در پشت آن مجسمه این کتیبه نوشته شده است:
you xiaowei da jiangiun jilan Bosi dudu Bosi wang Bilusi
((پیروز شاه پارس (ایران)ژنرال بزرگ گارد جنگی راست و سپهبد پارس (ایران) )).
تصویر مجسمه های بی سر در آرامگاه گازنگُ امپراتور چین در شیانلینگ Qianling:

با توجه به این موضوع باید گفت که نظر زنده یاد مهرداد بهار در یادداشتهایش بر بندهش درباره پیروز که ((مدارک تاریخی از گریز او به چین حکایت می کند و ظاهرا کوششی هم برای بازگشت نکرد و عمری به خصب عیش در چین به سر برد))نادرست می باشد.پسر پیروز نرسه،نیز به نوبه خود در سال 679 همراه گروهی سرباز برای آزاد ساختن ایرانشهر به غرب رفت و در تخارستان به مدت 30 سال با اعراب جنگید.در سال 708/709 به پایتخت چین بازگشت و عنوان ژنرال گارد چپ(zou tunwei jiagiun) را دریافت کرد.مجسمه او نیز در همان جایی که مجسمه پدرش هست وجود دارد.او با نام نرسهmanmei خدای da shouing پارس مشخص شده است.اعراب در سال 705 بلخ،در سال 709 بخارا، و در سال 713 سمرقند و فرغانه را تسخیر کردند و پس از آن به پامیر و کشگر راه یافتند و با فرستادن نامه ای از فغفور چین خواستند تسلیم شود.اما تا زمانی که نرسه در شرق بود اعراب نتواستند این مناطق را تسخیر کنند و این نشانه قدرت او و جنگهای سخت و ایستادگی ایرانیان در شرق در مقابل اعراب است.
اما باید به یاد داشت که شخص دیگری نیز وجود داشته است که از او در منابع چینی با نامAluohan یاد شده که در سال 710 درگذشته و عنوان (( ژنرال گارد راست)) را داشته است،در صورتی که پیروز نیز همین عنوان را داشت.در این جاست که به این مهم پی می بریم که هردو باید از خاندان سلطنتی باشند و نظریه فُرته درباره این که نام او وهرام/بهرام می باشد صحیح به نظر می رسد.دو کار مهم او بنا به منابع چینی تماسهای او با امپراطوری روم شرقی و نیز ساختن یک بنای مهم در چین می باشد.فغفور چین او را بین سالهای 656 و660 به غرب فرستاده بود تا سعی در بازپس گرفتن ایرانشهر از اعراب کند.این کار او در بندهش به این صورت عنوان شده است:
و چون رومیان رسند و یک سال پادشاهی کنند،آن هنگام،از سوی کابلستان یکی آید که بدو فره از دوده بغان است و (او را)کی بهرام خوانند.همه مردم با او باز شوند و به هندوستان و نیز روم و ترکستان،همه سویی پادشایی کند.همه بد گِروشان را بردارد،دین زرتشت را برپا دارد.
آیا در این متن نمی توان رفت و آمد دیپلماتیک بهرام را مشاهده کرد؟در کتاب پهلوی زند بهمن یسن زمانی که از((بهرام ورجاوند)) گفتگو می شود،سخن از یک فرد خیالی نیست که در آینده به نجات ایرانشهر خواهد آمد،بلکه منظور،بهرام،فرزند یزدگرد سوم است.این موضوع به خوبی با نگاه به فصل 7 متن زند بهمن یسن مشخص می شود:
(( و او پادشاهی که در دین به نام بهرام ورجاوند خوانند،زاده شود.....هنگامی که آن پادشاه سی ساله باشد...با سپاه و درفش بی شمار سپاه هندی و چینی،درفش برگرفته ...پادشاهی به(آن)کی رسد....))
پس به نظر می رسد که او سعی در آزاد ساختن ایرانشهر کرده و ایرانیان به انتظار بازآمدن او،آرزوی خود را در شعری به پهلوی به این صورت بیان کردند:
(( کی بود که پیکی آید از هندوستان
کآمد آن شاه بهرام از دوده کیان
کِش پیل هست هزار بر سرآن هست پیلبان
کآراسته درفش دارد به آیین خسروان
که پیش لشکر برند سپاهسالاران
مردی گسیل باید کردن زیرک ترگمان
که شود بگوید به هندویان
که ما چه دیدیم از دست تازیان
بر یک گروه دین نزار کردند بیوژدند شاهان
شاه ما و هر که ایر بود ایشان
چون دیودین دارند چون سگ خورند نان
بستدند پادشاهی از خسروان
نه با هنر نه به مردی
بل به افسوس و ریشخندی
بستدند به ستم از مردمان
زن و خواسته گاهِ شیرین باغ بوستان
گَزیت برنهادند ببختند بر سران
باج بی پایان خواستند ساکِ گران
بنگر که چند بد افگند آن دُروج به این جهان
که نیست بدتر از وی اندر این جهان
از ما بیامد آن
شاه بهرام ورجاوند از دوده کیان
پس بیاوریم کین تازیان
چون رستم کآورد صد کین سیاوشان
مَزگت ها فروهلیم بنشانیم آتشان
بتخانه ها بکنیم و پاک کنیم از جهان
تا نابود شوند دُروج زادگان از این جهان))
در اینجا نیز منظور همان بهرام فرزند یزدگرد است که با بهرام مذکور در ادبیات آخرالزمانی زرتشتیان آمیخته شده است،با این که بهرام نتوانست کاری را که ایرانیان در آرزوی آن بودند انجام دهد.فرزند او که طبق کتیبه چینیJuluo که هرماتا او را به درستی ((خسرو))خوانده،کار پدر را ادامه داد.
منابع دیگر نیز این روایت را تایید می کنند که شخصی که به نام خسرو در ارتش خاقان ترکستان در سال 728/729 با اعراب می جنگید،نوه یزدگرد بوده است.او نیز در سال 730/731 به پایتخت چین رفت.در آن زمان عده زیادی از ایرانیان در آسیای میانه و چین ماندند و چند کتیبه در آنجا به جا گذاشتند.این بود پایان کار خاندان ساسان.ولی باید توجه داشت که این خاندان حدود یک صد سال برای آزاد ساختن ایرانشهر جنگید.
اما گفته شد که پیروز در سال 677 دست به ساختن معبدی زد که منابع چینی آن را ((معبد پارسی))می خوانند.قبل از او نیز یزدگرد چندین بار گروهی را به چین فرستاده بود و معابدی نیز در چین برپا شده بود.نویسندگان بر این باورند که این معابد آتشکده های زرتشتی بوده است.ولی این باور اشتباه به نظر می رسد.زیرا در تمام اعلامیه هایی که مذهب مسیحیت را در چین آزاد و قانونی می شمارد،کلمه Bosi-jing و معبد راBosu-si می خواند.در سال 647 اولین نماینده یزدگرد به نام Alopen که مسیحی بود درخواست به رسمیت شناختن مذهب مسیحیت را در چین کرده بود.جالب توجه است که این معبد،((پارسی))نام گذاشته شده بوده است،و به گفته فُرته انگار((پارسی))با مذهب مسیحیت ربط داشته یا به چشم چینیان این چنین بوده است.چرا یزدگرد درخواست ساختن یک معبد مسیحی کرده است؟احتمال دارد که خاندان ساسان و عده ای از بزرگان به این مذهب گرویده بوده اند.آیا ممکن است این دلیلی باشد بر به رسمیت نشناختن یزدگرد در بعضی از نقاط ایران و حرکت او به سوی شرق؟ما مدارک متعددی درباره گرویدن خاندان شاهی و بزرگان ساسانی به مذهب مسیحیت از قرن پنجم تا هفتم میلادی در دست داریم که به صورت کتابهای مربوط به شهیدان برجا مانده است.اما در کتیبه های دو زبانه ای که بر روی استودان در چین وجود دارد به نام شخصی،ماهشی نام که دختر پهلماسپ از قبیله سورن بوده و سال درگذشت او به سال یزدگردی و چینی داده شده است بر می خوریم.او در 26 سالگی درگذشته و گفته شده است که درخواست او این بوده است که جای او در کنار اهورامزدا و امشاسپندان باشد.سال درگذشت او 874 و نشان دهنده اقامت خاندان بزرگ ایرانی در چین است،واین نشان می دهد که ایرانیان مسیحی و زرتشتی در کنار هم در چین می زیستند.
در پایان می توان از این بررسی چند نتیجه به دست آورد.اول این که نباید تصور کرد که خاندان ساسان و ایرانیان پس از حمله اعراب از ایرانشهر دفاع نکردند و آن را به آسانی رها کردند.نه تنها یزدگرد،بلکه پسرانش پیروز و بهرام به سختی با اعراب جنگیدند.سپس نرسه فرزند پیروز،و خسرو به کارزار اعراب رفتند.با این که برای مدتی در قرن هفتم میلادی ساسانیان در سیستان حکومت کردند،سرانجام اعراب بر آنها پیروز شدند.موضوع دیگری که در اینجا به نظر می رسد این است که با این که ایرانیان به سختی با اعراب جنگیدند چرا مهاجمین توانستند ساسانیان را شکست دهند؟این شکستها معمولا به خاطر ضعف اجتماعی جامعه ساسانی دانسته شده است، ولی این باور کاملا اشتباه است چون نه تنها اعراب توانستند ایرانشهر را شکست دهند بلکه در سال 751 چینیان را نیز شکست سختی دادند و آسیای میانه را به تصرف خود درآوردند.هراکلیوس/هرقل امپراطور روم نیز تمام سوریه،فلسطین،مصر و قسمتی از آناتولی را به اعراب باخت.پس باید دلیل شکست ایرانیان، چینیان ، و رومیان را در امر دیگری جست.به نظر من استفاده از تکنولوژی رومی مانند منجنیق، و سوارنظام سریع و سبک عرب می توانست سوار نظام سنگین و کند ساسانی را به راحتی شکست دهد و همین کار را نیز انجام دادند.نکته آخر مساله رواج مسیحیت در ایران است.مدارک چینی نشان می دهد که اکثر ایرانیان در چین مسیحی بودند و یزدگرد و فرزندانش نیز معابد/کلیسای مسیحی در چین برپا کردند.
با سپاس فراوان از دبیر دوست داشتنی سایت جاودانان:کیوان محمودی
پرسش ها و فرضیه ها:
۱.چرا پس از نبرد نهاوند فرمانروایان محلی ایران یاری چندانی به یزدگرد نکردند؟
۲.ایا علت کشتن پادشاه به دست ماهویه-حاکم بلخ گرویدن یزدگرد به ایین مسیح و پشت کردن او به ایین میهنی بود؟
۳.علت عدم توفیق ۱۰۰ ساله دودمان ساسان در بازپسگیری وطن را در چه میدانید؟
۴.چرا دربار تانگ/چین/اینقدر به خاندان شکست خورده ساسان کمک میکرد؟
۵.با توجه به اینکه همزمان با تلاش خاندان ساسان در خود ایران هم جنبش های ازادی خواهنه مانند:بابک خرمدین-مازیار-افشین و... در جریان بود به نظر شما علت بی ارتباطی و عدم همبستگی داخلی با ساسانیان که هر دو یک هدف داشتند چیست؟
از طرح دیدگاه ها و نیز پاسخهای شما دوستاران ساسانیان استفاده خواهیم برد.
http://www.mediafire.com/?sharekey=cf9b57e518c94bddaf924764f9977b1de04e75f6e8ebb871
در سال ۶۵۱ میلادی یزدگرد سوم پادشاه ایران در محلی که امروزه ترکمنستان نامیده می شود کشته شد. پسرش پیروز زنده ماند و به چین فرار کرد. پسر پیروز، نرسه، ما را از چگونگی پا گذاشتن پدرش، به سرزمین چین در دفتر خاطراتش که به زبان چینی باستان نوشته شده است آگاه می سازد.
نرسه در دفتر خاطراتش اینگونه می نویسد: زمانی که تازیان، یزدگرد سوم پادشاه ایران را به قتل رساندند. پیروز پسر کوچکی بود.او به خواهرش که همسر امپراطور چین بود؛ نامه نوشت و درخواست کمک کرد ولی با توجه به اینکه سپاه تازیان بسیار به او و همراهانش نزدیک شده بودند. پیروز تصمیم گرفت که به اتفاق همراهانش راهی چین شود. پیروز به همراه خانواده و دیگر نجیب زادگان ایرانی و سربازانش می بایستی از پامیر و از کوههای پر از برف و مسیرهای سخت و دشوار عبور کنند تا به سرزمین چین برسند. در این راه دشوار مقدار زیادی از گنجینه های شاهی یا از دست رفتند و یا به حال خود رها شدند.[به تازگی محققین چینی مقداری از این قطعه های گمشده را کشف کردند که امروزه در موزه ای در تایوان نگهداری می شوند].
بالاخره پیروز با پشت سر گذاشتن تمامی این سختی ها به سرزمین چین رسید.در پایتخت چین او با جامعه بزرگی از بازرگانان ایرانی مواجه شد. پیروز به کاخ امپراطور چین راه یافت و در حالی که از راهرو های باشکوه و زیبای کاخ امپراطوری عبور می کرد به امپراطور چین رسید که بر روی یک تخت زرین نشسته بود. پیروز کوچک جلوی امپراطور چین زانو زد. امپراطور، پیروز را از زمین بلند کرد و در آغوش گرفت و گونه هایش را بوسید. امپراطور در حالیکه اشک در چشمانش بود؛ به پیروز گفت که شما راهی دراز را برای رسیدن به سرزمین چین طی کردید پس دیگر جای هیچ گونه ترسی نیست. زیرا من برادر شما هستم و این خانه هم، خانه تازه شماست. پیروز بار دیگر جلوی امپراطور زانو زد و از او قدردانی کرد. امپراطور هم به پیروز و همراهانش اجازه داد که در ۳۸ نقطه از چین اقامت کنند و جامعه شان را بازسازی کنند و همچنین به آنها اجازه داد که یک دربار کوچک (در تبعید) هم تاسیس نمایند.پیروز در مدتی که در چین بود گونگ فو را به خوبی آموخت و هنگامی که بزرگ شد به عنوان ژنرال در ارتش امپراطوری چین خدمت کرد. در آن زمان چین پادگان های نظامی در مناطقی از تاجیکستان، افغانستان و قسمتهایی از ازبکستان امروزی را در اختیار داشت. پیروز بسیار علاقمند بود تا در این پادگان ها خدمت کند. ولی امپراطور چین هرگز به او این اجازه را نداد چرا که امپراطور می دانست که پیروز به محض رسیدن به این مناطق با تازی ها درگیر خواهد شد. بنابراین پیروز بیشتر پادگان های نظامی این مناطق را، تنها از نظر مالی تامین می کرد.هنگامی که امپراطور مرد. امپراطور جدید چین این اجازه را به پیروز و پسرش نرسه داد که در پادگان های مرز غربی ساکن شوند. پیروز به محض وارد شدن به این پادگان ها با سپاهیان تازی(بنی امیه) درگیر شد. تا بالاخره در جنگی در سال ۷۰۰ میلادی جان خود را برای کشورش، ایران از دست داد. نرسه پسر پیروز از مرگ پدرش اینگونه می گوید:
پیروز از امپراطور چین در خواست کرد که به سادگی او را دفن کنند. همه دربار ایران(در تبعید) آنجا حضور داشتند و همراه امپراطور بودند. امپراطور چین دستان لرزان پیروز را فشار داد. پیروز به غرب نگاه کرد و گفت: من آنچه را که در توانم بود برای کشورم انجام دادم. آنزمان او به خانواده اش و همه ایرانیانی که در آنجا حضور داشتند نگاه کرد و گفت:
تمام استعداد و مهارتهایتان را در اختیار امپراطور قرار دهید زیرا ما دیگر ایرانی نخواهیم بود. ما امروز چینی هستیم. سپس او به آرامی جان به جان تسلیم کرد. یک اسب زیبا ۳۳ بار به دور تابوت پیروز، چهار نعل تاخت و این شمار پیروز های نظامی، پیروز پسر یزدگرد سوم در مدت زندگانی اش بود.پیروز یک ژنرال ارتش چین و یک شاهزاده بزرگ ایرانی بود که جان خودش را برای مردمش، وفادارنه از دست داد.
***
اما/لااقل من/دیگه اضافه تر از این چیزی گیرم نیومده تا حالا که بدونم چی به سر این خاندان و ایرانیان همراهشان و ایرانیانی که پیش از این انجا ساکن بودند امده است...البته پراکنده خوندم جاهایی که:
پس از پیروز پسرش نرسه و پس از نرسه پسرش بهرام نیز چند بار به سوی ایران لشکرکشی ناموفقی با همراهی چینیان و ترکان و ایرانیان مناطق فرارود/ماورا النهر/داشته اند...
حالا...حالا از همه کسانی که در این زمینه مطلبی دارند عاجزانه درخواست می کنم با بنده به اشتراک بگذارند...
منوچهر ارغواني - روز نوزدهم هر ماه «فروردین» نام دارد و نوزدهم فروردین جشنی برگزار میشود، به نام «فروردینگان» که به آن «فرودگ» نیز میگویند.
«فروردین» به معنای «فروهرها» و ماه فروردین؛ ماه فروهرها و این جشن در بزرگداشت فروهرهاست.
استاد پورداوود، در کتاب فرهنگ ایران باستان درباره «فروردين» می نویسد: «فرور» يا «فرورد» از يك واژه فرس هخامنشي به ما رسيده است. اين واژه در يك نام ویژه در سنگ نپشتهي بهستان (كتيبه بيستون) به جا مانده. فرورتي برابر است با واژهي اوستايي «فروشي» Fravashi كه در پهلوي «فروهر» Fravahr شده است. فروشي در اوستا يكي از نيروهاي نهاني (قواي باطني) است كه پس از درگذشت آدمي با روان و دين (وجدان) از تن جدا گشته به سوي جهان مينوي گرايد.
آن چنان كه در اوستا آمده فروشي (فرورتي) نيرويي است كه اهورمزدا از براي نگهداري آفريدگان نيك ايزدي از آسمان فرو فرستاد و نيرويي است كه سراسر آفرينش نيك از پرتو آن پايدار است. پيش از آن كه اهورامزدا جهان خاكي را بيافريند، فرورد هر يك از آفريدگان نيك اين گيتي را در جهان مينوي زبرين بيافريد و هر يك را به نوبه خود از براي نگهداري آن آفريده جهان خاكي، فرو ميفرستد و پس از فنا و زوال آفريده، فرورد آن، ديگرباره، به سوي آسمان گرايد و به همان پاكي و تقدس ازلي بماند. اما چنان كه گفتيم هيچ وقت كسي را كه بدوي تعلق داشته فراموش نميكند و هر سال يك بار به ديدن وي ميآيد و آن هنگام «جشن فروردين»، است، يا روزهايي كه از براي فرود آمدن فروهرهاي نياكان وپاكان و پارسايان اختصاص يافته است....
در سنت زرتشتی آمده است که؛ ساخت و سرشت هر انسان از پنج عنصر تشکیل شده است: روان، جان (اساس زندگی)، فروشی («خود» آسمانی او)، وجدان و تن. فروهر یا فروشی بخشی از وجود مینوی انسان است که روح اهورایی نگه دارنده اوست. هر بدی که آدمی بر زمین کند، بر «خود آسمانی» او اثر نمیگذارد و تنها وجود زمینی انسان است که به سبب گناهانش در دوزخ رنج میبرد. به زبانی دیگر، فروهر، روح جاودان و اهوراداده آدمی است که پیش از زایش وجود دارد و پس از مرگ نیز پایدار میماند. خواهان آمرزش شدن برای درگذشتگان، پس از مرگ، آرزو و خواهش برای پاکی روان است و سرانجام روان به فروشی خود میپیوندد. و این از آنجاست که فروهرها یکسره پاکند و از یاوران نیروهای اهورایی به شمار میآیند و منش انسان را در نبرد با اهریمن یاری میکنند.
امروزه، در جشن فروردینگان (فرودگ)، زرتشتیان سر مزار درگذشتگان خود میروند و برای خشنودی روانها عود و کندر آتش میزنند، و بوهای خوش بر آتش مینهند، گل و گیاه و میوه و شمع و لرک (میوه های خشک و خام؛ پسته، بادام، فندق، برگه هلو، سنجد، کشمش ، انجیر خشک، خرما، توت) بر سر مزار میگذارند.
خانوادههایی که از یک سال پیش تاکنون درگذشتهای داشتهاند، سفرهای در آرامگاه میگسترانند و بر آن عکسی از درگذشته به همراه روشنایی، سبزه، آب و خوراکیهای سنتی میگذارند و موبد بر آنها اوستا میخواند و پس از خواندن اوستا، که در واقع تبرک می شود، بين مردم تقسيم می کنند و نیز از آشنایان و کسانی که به آنان سر میزنند، پذیرایی میکنند. «ميزد» نيز برای انجام مراسم آماده می شود. ميزد؛ سفره آیینی است که بر آن ميوههای تر، سیر و سِداب، سیروگ، آش و دیگر خوراکیها میگذارند که برای اجرای تشريفات آفرينگانخوانی گسترده میشود . همچنین نانهای مقدسی هم بر این سفره میگذارند. نوعی از این نان در روغن کنجد درست میشود و نان گردی است به نام «سیروگ»( این نان مانند نان روغنی است که مسلمانان در جمعه آخر سال درست میکنند، به قبرستان میبرند و به مردم میدهند). موبدان لباس سپید پس از نیایش همگانی به سرایش آفرینگان(همازور فروردینگان)میپردازند و از روان و فروهر درگذشتگان و هماروانان یاد میکنند.
از شگفتی های این جشن این است که ایرانیان برای درگذشتگان خود جشن میگیرند تا هم خود شاد باشند و هم اینکه برای درگذشتگان خود آرزوی شادی روان کنند، تا روان درگذشتهشان به فروهران پاک بپیوندند.
در فروردين روز از ماه فروردین، پوشيدن جامه نو و ديدن گوسپندان و رمه و گله گاوها و اسبان، نيكوست.
رنگ قرمز، فلز آهن، سنگ مرجان قرمز و سياره مريخ را به فروردین ماه نامزد میکنند.
زمانه ای که ما اکنون در انیم 1358 سال(30 هجری=سال قتل یزدگرد سوم) خورشیدی از اخرین حکومت ملی که بر اساس باورهای تاریخی-ایینی و اسطوره های میهنی شگل گرفته بود و 420 سال عمر کرد یعنی فرمانروایی بزرگ ساسانیان می گذرد و امروز که به خود نگاه می کنیم خویش را نسبت به ان نیاکان کاملا بیگانه می یابیم و اگر نوروز هم محو شده بود بسان فردی بی شناسنامه ای می گشتیم که اگر ایرانی هم باشد مدرکی برای اثبات ان ندارد.پس نوروز هم چون شناسنامه و برگ عبور ما از تالان تاریخ است.این مطلب را تا اینجا داشته باشیم...
قریب به 99% مردمان امروز ایران مسلمانند و پایبند به تمام ایینهای اسلامی که از طریق صدا و سیما برنامه ریزی می شود هستند و بارها ثابت کرده اند ایین های سوگواری اسلامی را بر جشن های ملی ترجیح می دهند و از ان طرف تمام اقلیتهای دینی ایران از قبیل زرتشتیان نیز در این راستا در اجرای ایینهای خود که اکثرا شاد و جشن گونه است کاملا همراه برنامه اکثریت مردم ایرانند:به عنوان مثال 2 سال پیش که جشن بزرگ سده با ایام سوگواری عاشورای حسینی همزمان شده بود ایشان از برگزاری این مراسم به صورت گسترده که لازمه این ایین است به احترام شیعیان خودداری کردند...
حالا که نوروز تنها پل پیوند ایرانیان مسلمان و ایرانیان زرتشتی است و نوروز 88 از نظر تقویم اسلامی مورد خاصی نداشت در لحظه تحویل سال که تنها شادی ایرانیان مسلمان است و بیشتر ایرانیان که ترجیخ می دهند مراسم تحویل سال را از طریق تلویزین دنبال کنند و منتظر شنیدن ملودی و اهنگ باستانی ویژه لحظه تحویل سال بودند به طرز باورنکردنی و نا بجایی با سکوت رسانه ملی! غافلگیر شدند و به عبارتی جناب ضرغامی و همکارانشان در صدا و سیما زدند تو ذوق و شوق ایرانیان...!!!که واقعا جای گله هم دارد البته مردم شریف ایران نجیبتر از انند که سخنی به میان اورند!اما به هر حال وظیفه ارباب جراید و قلم چیز دیگری است!!
به امید نوروزی دیگر که شادتر از اینها برنامه ریزی شود چنان که ایینهای سوگواری با دقت برنامه ریزی می شوند.چون ذات انسان به شادی هم نیاز دارد و اگر شادی را به او ندهند ان را می جوید:خدا کند که ان را از راه های درست بجوید...!؟!